![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
خاطرات تلخ و توی قلب من گذاشتی اصلا بدون اینکه بدونی منو تنها گذاشتی نگفتی بی تو داغون میشم ولم کردی و رفتی از اولم میدونستم تو منو دوسم نداشتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار!
از تنفر متنفر باش وبه مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش!!
اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم بذار آفتاب شم و تو خواب از چشم تو بتابم بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
از کجا آغاز کنم؟.... روایت قصه ای ،که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید ... داستان شیرینی که کهن تر از قلب دریاهاست .... حقیقت ساده ی عشقی که او برایم به ارمغان آورد.... از کجا آغاز کنم ...........؟ ... با اولین سلام به این دنیای تهی و پوچ من معنا بخشید و دیگر عشقی بجز او در قلبم جای نخواهد گرفت.... او به زندگیم پای نهاد و به آن لذت بخشید.... او قلبم را سرشار می کند..... سرشار از لذتهایی که بس بی نظیرند... سرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی..... او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز می کند و اینگونه است که هر کجا پای میگذارم دیگر تنها نیستم.... آخر... آخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود.... و من هرگاه دستانش را جستجو کنم همواره در کنار من است............ .... این عشق چقدر دوام خواهد داشت؟.... آیا هرگز می توان آنرا با گذر ساعات سنجید؟ اکنون پاسخی ندارم.....، تنها می توانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند ،نیاز مند او خواهم بود...... و او نیز در کنارم خواهد ماند............ ..... .......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
هواي شهر آلوده
تمام كوچه ها بن بست خيابان ها همه درپيچ وتاب خويش مي لولند زمين سرد و هوا مسموم دگر عشقي در اين شهر پر از نيرنگ پيدا نيست و هر چه هست نيرنگ است تزوير است تمام روزهاي من گره خوردند با اين انتظار تلخ و بي پايان و من مرگ اميد و آرزو هايم به چشم خويش ديدم نمي دانم چگونه دلش آمد كه تنهايم گذارد مرا تنها به دست غم سپارد نمي دانم چراراضي به هجران شد؟ به هجراني كه قلبم را پر از درد وتألم كرد نمي دانم چرا بايد چنين بي رحم باشد؟ هم او كه عشق را در عمق چشمانش خودم ديدم و شايد هم خطا كردم خطا ديدم ولي نه ... دوستم مي داشت خودش مي گفت عاشق گشته است از دل مرا بسيار دوست مي دارد نمي دانم چرا اما رهايم كرد؟ نمي دانم ، خداوندا ، نمي دانم و اينك عاشقي آشفته حالم در اين بازار بي مهري نه راهي دارم و نه شوق پروازي نه امروزي ، نه فردايي نه سازي و نه آوازي غريب افتاده اي در كنج تنهايي اسير نا مراديها و جور روزگار كج نه ديگر ميل رفتن هست و نه ديگر هواي ماندني دارم هواي شهر سنگين است و بوي غربتي دارد و من حيران و سرگردان به اميدي كه شايد يادمن افتد كنار اين خيابانهاي بي معني و زير اوج بارانهاي بي مفهوم هميشه عشق او را در دل خود زنده مي دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
باش باش یک شب از عمر سیاهم در کنارم باش باش در کویر تشنه دل آبشارم باش باش عمر من درحسرت و غم خوردن و خواری گذشت این دو روز واپسین را غمگسارم باش باش در بهاران گاه گاه رنگین کمان آید پد ید گاه گاهی آن کمان نوبهارم باش باش گفتی " آخر صبر کن ای خسته جان بیقرار" آخر ای آرام جان صبر و قرارم باش باش از تمام زردی باغ خزان عشق من برگ سبز خاطرات و یا د گارم باش باش دانه دانه چونکه مروارید من غلطد به رخ چون صد ف آن خوابگاه آ بد ارم باش باش گر نمیدانی تو رنج انتظار ماه و سال یک دو روزی همچو من در انتظارم باش باش از درخت فتنه بارت هر چه ریزد گوهر است تا ابد آن سرو نا ز فتنه بارم باش باش راست گو !عاشق تر از " ساگارت " هرگز دیده ای ؟ پس تو ای معبود من یار د یارم باش باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
شب را دوست دارم به خاطرتاریکی اش تاریکی را دوست دارم به خاطر سکوتش و سکوت را دوست دارم به خاطر آرامش اش ستاره ها در گوش هم پچ پچ میکنند و به تنهایی من چشمک می زنند جیر جیرکی به سکوت شب اعتراض می کند اما زود خسته می شود و تن به سکوت می دهد از اعماق وجودم صدای ناله ای می آید صدای یک زندانی در پشت میله های استخوانی که از روزگار و حکم آن شکایت دارد
دلم می گیرد اشکی از گوشه چشمم متولد می شود اما چه زود در صفحه ی سفید کاغذ می میرد قلم سعی در دلداری من دارد اماچیزی جز رو سیاهی کاغذ به ارمغان نمی آورد نگاهم به سجاده می افتد سجاده ام بوی خستگی می دهد و تسبیحم بوی تمسخر عقربه های ساعت بی رحمانه برایم خط و نشان می کشند خوابم می آید می خوابم روز می شود بیدار می شوم شب رفته است اما سکوتش را نبرده است من و غذا بی میل به هم می نگریم هیچ کس و هیچ چیز قصد شکستن سکوت را ندارد ناگهان تلفن بی رحمانه سکوت را می شکند سلام بفرمایید سلام دل خوش نه اشتباه گرفتید از اینجا خیلی وقته رفته باز هم سکوت به آیینه می نگرم او هم بی شرمانه به من دروغ می گوید از خانه بیرون می روم خیابان شلوغ است اما در آن شلوغی فقط تنهایی با من است دلم برای سکوت تنگ می شود به کنار دریاچه می روم تنه درختی در کنار دریاچه است با او احساس نزدیکی میکنم بر روی تنه درخت می نشینم چند تا ته سیگار در جلوی پای من است ته سیگار را بر می دارم بوی دهان آه کشیده را می دهد شاید با آتش دل روشن شده است به خورشید می نگرم آرام آرام خود را از من پنهان میکند شاید از تابیدن خسته شده است یا چشم دیدن همچون منی را ندارد خفاش ها رقص کنان آمدن شب را جشن می گیرند به خانه بر می گردم باز هم شب آمده است باز هم سکوت مرا صدا می زند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
نگاه کن. به نور من بنگر. از دل این طبیعت بی جان مرا دریاب. مرا اسیر خود کن در این دنیای طاقت فرسا. مرا در خوشبختی خود غرق کنید و به تبسمی مهربان. من تو هستم. روی دیگرت. مرده در این اطاقم. چرخ می زنم و می زنم تا برقصم. تا نور شوم . تا قیامت را بیابم. من اینجا هستم آخر دنیا. مرا نگاه کن . دوباره نگاهم کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
تــــــــو چشـــــــــم تـــــــو يــــه حســـه اتيــــش بـــه قلــــب مــن زده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
زندگی قافیه ی شعر من است شعر من وصف دلارایی توست در ازل شاید این سرنوشت من بود می سرایم به امیدی که تو خوانی ور نه ..... اخرین مصرع من قافیه اش مردن بود |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
بزرگترین ارزوی من این است ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
تولد تولدت مبارک بابک جون همیشه خنده رو لبات باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
سلام بابک جونم تولدت مبارک
اینشاالله ۱۲۰ ساله بشی و همیشه سلامت و شاد باشی تولدتو از صمیم قلب تبریک میگم تولد تولد بیا شمعارو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
عاشق غروب امّا .... رو تن خسته ي برگها مي کشه عکس نفس هاش نفس هايي که مي ميرن رو تن خسته ي اين خاک توي هر لحظه ي ديدار دل اون قد يه برگه برگي که دست خزونه خزون امّا بي بهونه اونو داد به تن غريب جاده ميون دست هاي جاده مي بينه قاصدک هايي بي نشونه اون رسم نامرديه اين جاده رو خيلي خوب مي دونه، ولي با خودش مي گه: " انگاري دست زمونه کرده اين قاصدک ها رو بي نشونه!!! " اون مي ره تا برسه به ته جاده تا بره دست بکشه رو تن غصّه آخه اون عاشقه و مسافره نمي تونه که يه جا بشينه و به ته غربت چشماش نرسه! اون مي ره تا برسه به ته جاده تا بره دست بکشه رو تن غصه!! امّا ناگهان دوباره تن جاده مي کنه ناله از قدم هاي مسافر..... ................................ مسافر مي ره و مي ره ....... تا بره به ته جاده تا بره درمون کنه اين زخم کهنه!! مسافر مي ره و مي ره .......... .................................................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط بابک و گلنار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر |
|
RSS
|